می خواهم به روی خودم نیاورم. هی می خواهم به روی خودم نیاورم. هی می خواهم سرم را بکنم زیر آن لحاف لعنتی ام، خفه شوم بمیرم زیر همان لحاف. نمی شود. این کیس سکینه محمدی آشتیانی داغانم کرده. همه مان را تخریب کرده. همه ی ما زن ها را، اکثر ما ایرانی ها را. حتا کل دنیا را. همه جای دنیا اعتراض است. من به دعا عقیده ای ندارم. به موج مثبت و "راز" هم ندارم. من به تنها چیزی که عقیده دارم جان و امنیت آدم هاست. بقیه اش به من ربطی ندارد. راستش را بخواهید، به هیچکس ربطی ندارد. به شما هم ربطی ندارد. اینکه با کی خوابیده اند با کی دوست دارند بخوابند و شرتشان چه رنگی است و با مارکس حال می کنند یا با حضرت محمد به من و شما ربطی ندارد. مربوط به خود "شخص" است. زندگی شخصی اش است. و من دارم از شدت احساس حماقت سنگین می میرم که چیزهایی جدیدن می نویسم به این وضوح؛ چیزهایی که مثل روز روشن است و مثل شب تاریک. قوانین اولیه ی جوامع انسانی -که البته در کشور قشنگ ما رعایت کردنشان جرم و گناه است. سکینه، زمانی که شوهر داشته رفته با یک مردی غیر از شوهرش خوابیده. و این کل چیزی است که ما برای قضاوت های تلخ و سریع و مرگبارمان داریم. چیزی از جزئیات نمی دانیم. اینکه شوهرش را دوست داشته یا نه، به زور شوهرش داده اند یا نه، شوهرش او را کتک می زده یا نه، شوهرش به او خیانت می کرده یا نه. بر فرض شوهرش یک دسته گل بهاری بوده. خب زنی که به دسته گل بهاری خیانت کرده لیاقت دسته گل بهاری را نداشته است. سکینه همسر خوبی نیست. سکینه خیانت کرده. حتا اگر همه ی این ها را قبول کنیم، خب مگر حتا در همین کشور عقب افتاده ی ما قانون طلاق وجود ندارد؟ مگر از زن های هوسران و خائن نمی شود طلاق گرفت و سنگسارشان نکرد؟ مگر هر کسی مطابق میل ما رفتار نکرد –با ما نخوابید و با دیگری خوابید- باید سنگسار شود؟ مگر اصولن هر آدمی که به نظر ما بد و هرزه است، باید سنگسار شود؟ اصلن مگر هر کسی که به نظر من "بد" است، واقعن "بد" است؟ تنها کاری که من حق دارم انجام بدهم وقتی کسی باب طبعم نیست حالا یا به دلیل خیانت به من یا هرچه، این است که می توانم با او قطع رابطه کنم –اگر نتوانیم ببخشیم- نه اینکه قتل عامش کنم. فکر کنم تنها کاری که بلد بودم نوشتن بود، آن هم الآن نمی توانم به درستی انجام بدهم، به دلیل دست لرزانم و بغض ام برای سکینه. و همه ی زن های ایرانی. خسته تان نکنم: بیایید نگذاریم سنگسار کنند. |